|
|
|
سروده های کوتاه
گرچه در ملک دگر حیرانم دوستار وطنم ایرانم
هنوز یاد عزیزت مرا در آغوش است پیام مهر تو آویزه وار در گوش است به مهر وماه و جوانی و روزهای بهار که جز خیال توام جملگی فراموش است
بنده دهقانی زدهقان های فارس یک قلم دارم به دستم جای داس
عشق اندر خانه ما خانه کرد وآن کبوتر نزد ما کاشانه کرد تا ابد گویم سخن زانوار عشق کآفتابش عاشقان فرزانه کرد
صدای گرم تو در گوش من خوشاهنگ است بیاعزیز دلم ، بی تو من دلم تنگ است تمام درد گریزان شود چو پیش منی بیا که در سر و جان و دلم همه جنگ است
تویی چون شاخه گل در بهاران نسیم دلنواز لاله زاران تویی عشق و امید زندگانی تویی شیرین تر از شور جوانی تو شمعی، لاله ای، و لاله زاری دل ما بی تو کِی دارد قراری ؟ تو رویایی ، تو زیبایی ، تو شعری صفایی ، ساغری ، دریای مهری فروغی ، اختری ، شور امیدی شب تار مرا صبح سپیدی
هرکس که مقیم شهر شیراز شود با اهل دلان مونس و دمسازشود این شهر چنان حال و هوایی دارد کفسرده در آن عاشق پرواز شود
من عاشقانه میکنم نگاه بر دو چشم تو تو تازیانه می زنی به چشم و بر نگاه من چو آفتاب می شوم دمی که گرم و روشنت کنم چو ابر تیره می شوی که سد نهی به راه من خراب تر ازین کسی نمی شود که من شدم تو هرچه می کنی بکن ، سزات با خدای من
دیشب زده ام فالی و بخت تو بلنداست نوروز تو زیباست ، بهار تو قشنگ است هر روز تو از روز دگر خوشتر و بهتر این دولت بیدار تو بی عیب و گزند است
بهار بوسه تو بر خزان خانه دل چنان دمد که مسیحا به جان مرده دمید
شب شرابی خوردم و مستی مرا در برگرفت دوریت آمد به یادم ، هستیم آتش گرفت
صدا صدای تو بود و نگاه نگاهِ تو بود که در میانه جمعی مرا به خویش آورد چو از لب تو شنیدم که نام من خوانی دوباره خاطره ها جان به جان من آورد -
بیا که خانه تو خانقاه ما شده است بیا که عارض تو قبله گاه ما شده است حکایتی است ندانم بیان چگونه کنم که عشق روی تو درجان ما دمیده شده است
گاهی به نام عشق صدا می کنی مرا از خاک برگرفته ، طلا می کنی مرا مجنون و سربراه و اسیرت چو می شوم جور و جفا نموده ، رها می کنی مرا
یکبار دیگر دیدمش تنها نشسته برصورت زیبای او خط ها شکسته آمد بیادم روزگار خوب دیرین خوابی تو گویی بوده آن دوران شیرین
همیشه یاد عزیزت مرا در آغوش است پیام مهر تو آویزه وار در گوش است به مهر و ماه و جوانی و بامداد بهار که جز خیال توام جملگی فراموش است
مقدمت خانه ام گل آرا کرد من درویش را چو دارا کرد پرتو آسمانی مهرت دل بگرفته ام مصفا کرد
گاهی به نام عشق صدا می کنی مرا از خاک برگرفته ، طلا می کنی مرا مجنون و سربراه و اسیرت چو می شوم جور و جفا نموده ، رها می کنی مرا
یکباردیگر دیدمش تنها نشسته برصورت زیبای او خط ها شکسته آمد بیادم روزگار خوب دیرین خوابی تو گویی بوده آن دوران شیرین
گل پرستی همچو من پیدا نشد کس دلش همچون دلم رسوا نشد بود مجنون ، عاشق دلداده ای لیک هرگز، همچو من شیدا نشد
چشم من روشن شود از دیدنت تن بوجد آید ازاین خندیدنت بوسه ای ده تا شکر باران شود کام این دلداده با بوسیدنت
پیمانه ما چو پرشود می میریم درخاک سیه خانه نو می گیریم از مردنمان چون گذرد ماهی چند از خاطره ها رفته و پر می گیریم
رنجور و خسته بودم ، مهر تو چاره ام کرد من شمع بی فروغی ، عشقت ستاره ام کرد دردا که هجر رویت ، چون لاله پرپرم کرد هجران بلای جان شد ، خون در پیاله ام کرد
عمرم به خزان رسیده برخیز و بیا جانم به لبم رسیده برخیز و بیا ای نور دو چشم من و ای گرمی دل این دل ز جهان بُریده ، برخیز و بیا
آتش زده ای به جان من بار دگر جز سوختنم نباشدت کار دگر دانی که بهار من و امید منی کم زن به دلم شرر ، بیا بار دگر
من بی رخ تو روز سیاهی دارم در کنج دلم آتش و آهی دارم چون شبنم پاک بر تو دارم نظری افسوس که از حال دلم بی خبری
به روی ساحل آن یار دل افروز رخش آتش نشان در تابش روز فرح افزا گلی در نو بهاران ز مویش آید عطر لاله زاران به رقصد جای رفتن روی ساحل وجودش با منست از جان و از دل چنان مست و چنان زیبا چنان شاد ندارم هرگز اورا این چنین یاد اورلندو – ساحل دی تونا
اگر مهر داری و گرمی و نور مددکن تو یاران نزدیک و دور اگر برکسانت نپاشی تو نور چه خورشید باشی چه یک موش کور
سر وپای تو دوست دارم ولی کلاهی ندارم گذارم سرت بپایت کنم کفش زیبا وناز که با آن روی راه دورودراز
رفته بودی، شادی از دل رفته بود همره تو، چلچراغم رفته بود گرچه خورشید و گل و گلزار بود تو نبودی، هستیم زیبا نبود
پروا نکنم گر همه دانند چو خیزم دربند رخ با نمک یار عزیزم من زاده عشقم ز چه از عشق گریزم؟ پرورده عشقم ز چه باعشق ستیزم؟
دلبری از شهر شیراز آمده خوش صدایی با دف و ساز آمده آنکه ما را یوسف گم گشته بود مژده ای دل ، سوی ما بازآمده
|
|
Send email to
dariush@dariushdehghan.com or
ddehghan@jhu.edu with your questions or comments. |